3
اینایی که ساعت 11 جینگیلی مستون کردن؛ موهاشون و تار تار حالت دادن؛ لباسای خوشگل پوشیدن؛ با ماشین N میلیونی تو ترافیک پارک وی موندن ؛ این موقع روز کجا می رن؟؟؟
آقا من امروز واسه یه ما موریت اداری مجبور شدم برم 3 تا بانک؛ یکی تو پاساژ گلستان؛ یکی میدون کاج؛ یکی سر فرشته؛ یه عالمه از این آدمها دیدم.. 
2
این روزها، روزهای تلخ بی خبری است
روزهای جدایی و لحظه های کشدار
روزهای تنهایی از تو..
نمی دانم...
استخوانهایم سرد است
دلم سرد است...
مدتهاست دیگر صبحها آفتاب در چهره ام طلوع نمی کند...
سال دوم - پست اول
اول از همه بگم بعد اون کشفیات مادر دلم نمی خواست اینجا دیگه چیزی بنویسم.
اما بازم می نویسم. چون اینجا خیلی راحتم. خیلی شبیه خود واقعیم هستم.
امروز تولد این وبلاگه.. دلیل نوشتنش هنوز هست. هرچند جاهای دیگه هم می نویسم..
نمی دونم از اونایی که پارسال اومدن اینجا هنوز کسی میاد سر بزنه یا نه...
...
الان اینا رو نوشتم تا به اونی که براش می نوشتم خبر بدم که بازم براش می نویسم. بازم منتظرم نوشته هامو بخونه.. بازم دوسش دارم.. بازم وقتی باهاش حرف می زنم حس سبکی دارم..
پ. ن. : مامان !! جون مادرت اگه بازم اومدی اینجا رو خوندی دیگه به روت نیار...
به سالگرد نزدیک می شویم..
پس فردا این موقع سالگرد این وبلاگه .. هرچند مدتی می شه اینجا نمی نویسم.. اما دلم هنوز اینجاست
تمام شد.........
تلخون تو یه پستی به اسم نمکی نوشته:
زمان می خوام.اگه دارید ، وقتای بیعاری ،چُرت های از سر بیکاری، وقت های تلف شده توی صف،زمانی که حروم میشه توی جمع های مزخرف،ساعت های طولانی زل زدن به استاد کلاس درس رشته ای که دوستش ندارید و در ده سال آینده هم به کلی زمینه ی کاریتون ازش جدا میشه،دوران طولانی زندگی مشترک که آخرش می فهمید طرف گه هم نبوده و ازش جدا می شید، همه ی وقت هایی که فکر می کنید هدر،تلف،حروم شده....خریداریم.
اگه منم بگم منم می خوام.. می گید دست زیاد شده؟؟
86
این روزا معنی بیهودگی رو کاملا دارم درک می کنم.. روزهامو با ویلونی بین وبلاگا می گذرونم.. خاطره ها مو شخم می زنم..
روزی 3-4 تا تلفن می زنم؛ 2-3 تا ایمیل.. کارم همینه.. دیروز یه آرشیو از کارهای 89 ام واسه خودم درست کردم؛ از همه کارای خاصی که انجام دادم واسه خودم کپی گرفتم.. با 4 تا احمق واسه اسناد مناقصه چونه زدم.. یکمی با همکارام حرفهای خاله زنکی زدم.. یکمی غیبت کردم.. عصر کلاس زبان دارم.. اما زمان نمی گذره که نمی گذره..
این روزا همش خوابم میاد. دیگه تشخیص نمی دم از خسته گی یا از مولکولهای خوابه که توی رگهام وول می خورن.. خواب عصبی..
این روزا دلم می خواد یه بچه داشتم..
این روزا دلم می خواد برم بگردم و توی پارک بدمینتون بازی کنم..
این روزا دلم می خواد روی تختم دراز بکشم.. تلفن خونه رو بکشم؛ موبایلم رو خاموش کنم؛ ساعتها به سقف اتاق خیره بشم.. تا زمان بگذره...خسته ام از اینکه باید همیشه و همه جا در دسترس باشم.
خسته ام از بس جنازه ام رو توی ترافیک از این ور به اونور کشیدم. خسته ام از نیم کلاچ کردن و دنده عوض کردن.. خسته ام از بس وقتی رسیدم خونه از خستگی نیم ساعت چرتکه انداختم که حال دارم مسواک بزنم یا نه..
این روزا دارم مثل سگ حسرت نوجوونیمو می خورم که این موقع ها قند تو دلم آب میشد واسه تعطیلات بعد امتحانا..
این روزا روزای خوبی نیستن.. تنها دلخوشیم اینه که هنوز بهاره.. هنوز سبز درختها تازه است..
روز معلم مبارک
روز معلم مبارک باشه.
. اول به مامانم که به خاطر شیرزاد خیلی غصه داره چون از اولین کسایی بود که وبلاگش سر زد. .
بعد به معلم هام تا اونجایی که اسمشون یادم میاد و اونایی که یادم نمیاد:
1- کلاس اولم: خانم مهران - اینقدر بد اخلاق بود. منم که خوندن بلد بودم از 3 سالگی؛ زیر بار مشق نوشتن نمی رفتم؛ همیشه دعوام می کرد.
2- کلاس دوم: خانم غفاری؛ از اینایی که هنوزم یادم می افته دلم می خواد لپشو بکشم. مصداق بارز یه مامان. تپل؛ قد کوتاه بی نهایت تمیز و آروم...
3- کلاس سوم؛ خانم شاه محمدی؛ ازش متنفرم. زنیکه بی شعور بی سواد. دختر مدیر مدرسه و 3 تا از معلمها توی کلاس ما بودن. اونا گندکاری می کردن کل کلاسو 10 تا خط کش می زد کف دستشون تا تبعیض!! قائل نشده باشه... هنوزم از این خطکش چوبی ها که یه زه فلزی دارن متنفرم و همیشه یاد اون می افتم.
4- کلاس چهارم خانم نظری: دلم می خواد برم دستشو ببوسم. اولین کسی بود که باعث شد من اعتماد به نفس پیدا کنم. اولین کسی بود که بهم گفت برو هر کاری که فکر می کنی توش استعداد داری انجام بده. اولین کسی بود که ازم سر صف مدرسه تعریف کرد و بهم به خطر برنده شدن تو مسابقه نقاشی تو سطح شهر جایزه داد..
5- کلاس پنجم خانم جدیدی. هیچ حسی نسبت بهش ندارم.
---
از معلم های راهنماییم:
خانم پرهیزکار معلم تاریخ و جغرافی مون که هم خیلی خیلی خوشگل و خوشتیپ بود هم خیلی خیلی با سواد.
خانم سعیدی معلم علوم سوم ؛ که هرچی بعدا فیزیک و شیمی و زیست یاد گرفتم ؛ پایه شو ایشون گذاشته بودن. یه خانم ریزه میزه و فعال بود.
خانم رضایی که هر سه سال معلم زبانمون بود. خیلی خوشگل بود . لهجه بریتیش عالی ای داشت. هنوزم ازش ممنونم که هرچی pronunciation بلدم به خاطر پایه درستی بود که ایشون گذاشت.
یه معلم عربی هم کلاس اول راهنمایی داشتیم که هرچی فکر می کنم اسمش یادم نمیاد. اما هر جا هستش خدا حفظش کنه؛ چون هرچی بعدا ها عربی یاد گرفتم در واقع به خاطر سبک عالی تدریس ایشون بود. نتیجه اش هم این شد بدون 1 ساعت کلاس رفتن توی کنکور 90 درصد عربی زدم. هرچند بقیه معلمها خیلی موثر بودن. اما ایشون همون سال اول مجبورمون کرد کل صرف فعلها ؛ ضمیرها؛ حروف مشبه و خلاصه هرچی بود با بازی و شعر حفظ کنیم. همیشه هم می گفت 7 سال وقت دارید تمرین کنید. حالا اینا رو حفظ کنید. یه جورایی مثل بازی بود برامون..
معلم های دبیرستان رو هم بعدا میگم...
فقط خانم فیض دبیر شیمی پیش دانشگاهیمون یه چیز دیگه بود... هر جا هست خدا حفظش کنه...
نظرات ()

